تبلیغات
احباب

احباب
قالب وبلاگ

 

 

خاطرات حج حجت الاسلام والمسلمین سید مجتبی بدری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسمه تعالی

حج به یاد ماندنی

    سال 75 اولین سفر حج واجبم بود که به عنوان زائر به حرمین شریفین مشرف شدم. اتفاقا قرار بود مادرم هم از مشهد با دامادمان به حج بیایند. من زودتر آمدم مکه. آن موقع مثل الان نبود و موبایل و امکانات ارتباطی کمتر در دسترس بود. من که زودتر رسیده بودم عمره تمتع را انجام دادم و منتظر مادرم شدم. آرزو داشتم که وقتی مادرم به مکه آمد بتوانم در انجام اعمال عمره و تمتع کمکش کنم. شب جمعه بود، فکر می کردم که مادرم آمده اند مکه. و ممکن است که امشب پیران و بیماران را برای انجام اعمال عمره به حرم بیاورند. آمدم مسجدالحرام و بسیار دنبال مادرم گشتم. بیرون مسجدالحرام، داخل مسجد و اطراف آن را خوب گشتم، خلاصه به هر جایی که فکر میکردم ممکن است مادرم آنجا با شند سر زدم، اما خبری از مادرم نبود. حدود ساعت 12 شب بود، روبروی باب السلام کنار مسعی دعای کمیل خواندم و از خداوند خواستم این توفیق را به من بدهد که در انجام اعمال حج به مادرم کمک کنم و در ثواب ایشان سهیم باشم.

    دعای کمیل تمام شد، و من با ناامیدی بلند شدم که از مسعی به هتل بروم. دیدم که جمعی در فضای سنگ فرش بیرون مسعی نشسته اند. نا خودآگاه به دلم افتاد که خوب است از کنار این گروه بگذرم. جلو رفتم و نزدیک آنها شدم، دیدم پیران و بیماران را روحانی و مدیر کاروان و خدمه برای انجام اعمال حج آورده اند. از قضا مادرم هم با دختر عمویش که هم سن سالش بود در آن کاروان بودند. از دیدن مادرم بسیار خوشحال شدم، آنقدر که در پوستم نمی گنجیدم. وقتی چشم مادرم به من افتاد او نیز همین حس را داشت. او را بغل کردم و مادرم از شوق شروع به گریستن کرد، تا لحظاتی فقط اشک شوق بینمان حاکم بود و دیگر هیچ. بعد از پیدا کردن مادرم خداوند توفیق داد که در انجام اعمال عمره و حج ایشان را کمک کردم تا حجشان به پایان رسید.

    هیچ سفری در عمرم به لذت ان سفر نبود، زیرا در کنار خانه خدا به مادرم کمک کردم تا اعمال حج را انجام دهند. با این که من کمتر خاطرات در ذهنم می ماند اما تمام برنامه و خاطرات آن سفر را خوب به یاد دارم.

امداد الهی

    سالی که می خواستیم مسجد جامع اصفهانک (مسجدی در منطقه اصفهانک تهران) را نوسازی کنیم و توسعه دهیم، من به حج مشرف شدم. آن موقع زمینی را که در پشت مسجد داشتیم خاکبرداری کرده بودیم و فقط 100 هزار تومان پول داشتیم، هیچ گونه بانیی هم نبود که در ساخت مسجد کمکمان کند.

    ایام حج در مسجدالحرام روبروی ناودان ایستادم و عاجزانه از خداوند خواستم که به مسجد ما کمک کند. به درگاه الهی عرض کردم: پروردگارا ! یک طلبه کم رو هستم و روی در مغازه و پیش افراد رفتن را ندارم. الهی! این مشکل را از جلو من بردار. بلاخره حج تمام شد و من به تهران برگشتم. به محض برگشتن شروع به بنایی و توسعه مسجد کردیم. به لطف خدا بدون اینکه یک وعده نماز تعطیل شود مسجد در دو فاز توسعه یافت و نوسازی شد، حتی خودمان هم متوجه نمی شدیم که هزینه های ساخت و ساز از کجا می آمد و چطور تامین می شد. مسجد در سه طبقه به مساحت 2000 متر زیر بنا ساخته شد. و از طرف مرکز رسیدگی به امور مساجد به عنوان مسجد جامع اصفهانک (احباب الحسین) نامگذاری شد.

بهترین یادگاری

     یک سال به یکی از دفترهای زیارتی تهران قول دادم که با یکی از کاروانهای آن دفتر به حج مشرف شوم. جلسه اول رفتم برای زائرین صحبت کنم و کمی مقدمات حج را برای آنها تبیین نمایم. در جمع زائران خانمی دیده شد که لباسهای قرمزی پوشیده بود و حجاب مناسبی نداشت، در جلسات بعدی نیز همینطور حاضر شد. فرودگاه هم که رفتیم باز این خانم با حجاب نامناسبی تشریف آوردند. مدینه که مشرف شدیم، قرار شد همه کاروان به صورت دسته جمعی به حرم مشرف شویم، باز هم این خانم همراه با پسرش که حدودا 12 یا 13 سالش بود با همان وضع جلو کاروان به راه افتاد. به مدیر کاروان گفتم که پوشش این خانم مناسب نیست و بهتر است راهی پیدا کنیم و به ایشان کمک کنیم تا پوششان را اصلاح کنند. من به بهانه تصحیح نماز با او هم صحبت شدم و متوجه شدم که نه تنها نمازش صحیح نیست، بلکه در وضو، غسل و برخی واجبات دیگر هم اشکال دارد. ایشان بسیار علاقه داشت که اشکالاتش را در واجبات اصلاح کند و آنها را به صورت صحیح یاد بگیرد. حتی گفتند موقعی که به سازمان حج و زیارت رفتم و در آنجا به من خبر دادند که مجوزم برای تشرف به حج درست شده است، از فرط خوشحالی موقع رفتن به منزل چپ کردم.

   چون آن خانم در کاروان بسیار انگشت نما شده بود با دو نفر از خواهران کاروان راجع به او مشورت کردیم و قرار شد یک چادر عربی برایش تهیه کنند. یک چادر برایش تهیه کردند و آن خانم هم بسیار استقبال کرد و از آن به بعد به یک خانم چادری و محجبه تبدیل شد. او جزء کسانی بود که از همه زودتر در جلسات آموزشی شرکت می کرد و در تمام برنامه های کاروان از همه پیش قدم تر بود و حتی عمره مجدد نیز با پسرش انجام داد. در پایان سفر آن خانم بسیار تشکر کرد و حجاب برایش بهترین یادگار از سفر عمره شد.

رویای صادقه

     در یکی از سفرهای عمره با خانواده مشرف شده بودیم. در مکه بعد از اتمام اعمال عمره به دلم افتاد که دوباره احتیاطا اعمال عمره را انجام دهم. هوا گرم بود و بعد از سعی خانواده روبروی رکن یمانی داخل مسجدالحرام زیر سقف که خنک تر بود نشستند تا من طواف آخر را انجام دهم. بعد از طواف آمدم هر چه نگاه کردم خانواده را ندیدم. با خودم گفتم که ایشان همین جا بودند و به من نگاه می کردند تا طوافم تمام شود! پس کجا رفتند؟ بعد از چند دقیقه که همان جا مشغول گشتن بودم دیدم که خانواده ناگاه جلوام ظاهر شدند. سوال کردم کجا بودید که بعد این همه گشتن شما را ندیدم. گفت همین جا نشسته بودم، خواب به من غالب شد. چادرم را روی خودم کشیدم و کیفم را زیر سرم گذاشتم و به خوابی شیرین فرو رفتم. ناگهان در عالم خواب شخصی مرا صدا زد و گفت: بیدار شو که شوهرت دنبالت می گردد، بیدار شدم و دیدم شما بالای سرم هستید.




[ یکشنبه 27 بهمن 1392 ] [ 11:03 ق.ظ ] [ سید مجتبی بدری ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب